|
به استقبال حضرت
مولانا جلال الدین محمد بلخی
"بکشای
لب که قند فراوانم آرزوست
بنمای رخ که باغ
و بهارانم آرزوست"
نوامبر 1998 مونشن
آرزوها
یارب هوای شاد
و بهارانم آرزوست
دیدار خوب و طلعت
خوبانم آرزوست
زین شامگاه غربت و غمگین دلم گرفت
آن افتاب و دیده رخشانم آرزوست
از بسکه دل پریشم و با ناله ها فرین
آری! گذر بکوه و بیابانم آرزوست
دل تنگ گشته ام دگر از ساز و نغمه ها
آن سوز و ساز نغمه چوپانم آرزوست
زین کشور غریب کجا رخت خود برم
دیدار آشیانه و یرانم آرزوست
من پر شکسته بلبل ، افتاده ی اسیر
فصل بهار و نغمه و الحانم آرزوست
تا چند غم نویسم و اندوه و اضطراب
دلکش سرود نغز بدیوانم آرزوست
نسیمی از جانب
کشور
از کجا می آیی ای
مشکینه باد
کاین چنین مست و دُرافشا آمدی
آمدی جانبخش و روح افزای من
با مراد و مهر همراه آمدی
شادمان گردد تن تنهای من
ای صبا خوب و دل ارا امدی
ازوطن با خود پیام آورده ای؟
یا مگر تنهای تنها آمدی؟
دل دگر در آرزویت بیقرار
خوب شد چون
این سحرگاه آمدی
|